مشغول صحبت کردن با بغل دستیم بودم ٬ مترو وایساد ٬ یادم نیست کدوم ایستگاه بود . یه عده اومدن داخل ٬ تموم صندلی ها پر بود ما هم گوشه ی واگن وایساده بودیم یه زنه چادری اومد کنارمون ٬ بهش جا دادیم .
از بگیرو ببندهای ۱۳ آبان حرف میزدیم . یه لحظه متوجه شدم دستی آروم به پشت کمرم خورد برگشتم دیدم همون زن چادریه . چشماش پیدا بود ٬ اشکاش رو تمیز کرد و با حق حق آرومی گفت : نمی دونی اینای که میگیرن کجا میبرنشون ؟
منتظرم حسابی بارون رو پوستم جا بمونه و بعد مثل خرس یه تکون حسابی به خودم بدم و با یه رنگ تازه برم نوک کوه و مثل بز ادای زوزه ی گرگ رو دربیارم . شاید آدمی پیدا بشه و بگه خودشه شکارش کنین و توی پوستش کاه کنین و رو سر دروازه ی شهر آویزونش کنین تا هر عابری که رد شد به خودش بگه : اگه من جای این پوست پر شده از کاه بودم چه حسی داشتم ؟! حالا تو چه حسی داری ؟؟
1. خدا حاصل فصلی از تفکرات است ، یا انسان ذره ای از تفکر خدا ؟ نمی دانم ! ولی میدانم بی دلیل علیل نشد مغزهای تازه سبزشده این سرزمین . در شکوهی که باشکوهش کردند آفات آشنای این تربت کهن ، باید حقیقت را با سرکه و آبلیمو نوشت و برای خواندنش از عطش گرمای حظورت بهره جست .
2 . میدونین اینجا وقتی یه قلیان پیر میشه چیکارش میکنن ؟ از وسط نصفش میکنن و باهاش گلدون درست میکنن .
3 . خرما پزون ، گرما ، شرجی ، دریا ، امید ، خنده ، تولد ، تشنه ، یخ ، رنگ ، دیوار، چلچراغ ، اینا تموم چیزای هستن که این روزام رو پر کردن .
4 . مدتها بود دنبال یه بهونه ی خوب میگشتم ، ولی هیچوقت نفهمیدم که خستگی خودش بهترین بهونه است . خوب دیگه ، به قول یکی از دوستان ، مخاطب خاص رو هم دیدیم ، بهونه هم پیدا کردیم ، انتظار یه تحول هم که کار خودش رو کرد ، فکر می کنم الان مجال استندبای رسیده . کلیک
13/5/88
صاحب یک ذهن
سیاه و سفید
این هوا من رو یاد صبح های مه گرفته زمستون میندازه . چقدر قشنگه !
پ ن ۱ : این روزها خیلی عجیب میگذره ...
چقدر بهش نزدیک شدم !
خیلی دوستت دارم خدا !
همون چشما بود .
خدا كساني كه به آرزوهايشان ايمان دارند را مجازات ميكند . ( كتاب كيميا گر نوشته همين دوستمون )
پ ن 1 : سفر خوبه . آستارا گرم . تبريز دلم جاماند . بيستون هنوز ديوانه ام .
پ ن 2 : و اما انتظار خبري هست مرا !
و هرجا که تو خواهی خبری هست.
پ ن : چه انکاری در پی هم !
ماهی های متولد خرداد بی آب هم زنده می مانند.
پ ن : زنده می مانیم
پس بگو :
نخلستان کنار خونمون خشک شده .
پ ن : چه زود دیر می شود گاهی !
پ ن۱ : چیه ؟ کی گفته من خستم ؟
پ ن۲ : ساعت ۹:۹ دقیقه ( اینجا زمان به وقت اورانوس است )
خون راه نفسمان را نمیگیرد !
پ ن : ندا صالحی ( مردانه برایش گریستم )
پ ن : جواب کورش را چه می دهید ؟!
مادرم ٬ لبخند
من ٬ گریه
۱۹ سال بعد
مادرم ٬ گریه
من ٬ لبخند
پ ن ۱ : هفت ( هفتمین فلش بک )
پ ن ۲ : تولدم ...
زیر لب می گویم ایران
سنگ فرشها را نگاه می کنم
و به سکوتم ادامه می دهم
پ ن : ایران ـ ویران چه هم وزنند! ( زبانم لال )
این روزها آفتاب مستقیم به دلم می تابه .
انگاری پوست شیکمم رو کندن .
پ ن : نگاتیو خام رو دوست دارم .
پ ن : پیمان ابدی ......دلم گرفت .
سالم سالم
ولی اگه بدونن سالمی می کشنت
هوایه دست و پا و چشمات رو داشته باش
همش باید بلرزن
مثل بید
پ ن : مرده و مار چقدر به هم شبیحن . نه؟
پ ن۱ :چقدر اتفاقات عجیبن
پ ن۲ : دستام رنگیه
پ ن۳ : می خواهد
مرکب دیشب خواب دید.
به مرکب مربوط نیست چی خواب دیده !
خوشم میاد سوال نمی پرسی
پ ن : ساعت های روند رو دوست دارم ( ناچار )
پ ن : سال گذشته این موقع اینجا بودیم
باور مهمه !
با نیت چوب اگه یه شیشه رو بشکنی صدای چوب میده .
پ ن : سال نو نیز باشد مبارک
سالها بعد از حکایت روباه و کلاغ پر و بال زشت می گذشت که یکی از نوادگان همان کلاغ مذکور تصمیم به انتقام جویی و خنک کردن دل روح جدش گرفت.
کلاغ که این بار می خواست با علم روز پیش برود و پوز روباه را حسابی با خاک نوازش دهد دست به تحقیق و مطلاعه فراوان زد ولی هیچ حیله و مکری را نیافت که از حیله روباه پیشرفته تر و با سلیقه تر باشد .
روزی کلاغ از بالای کوچه ای می گذشت . پسر جوانی را دید که در خون خود غلت می خورد ، فریاد می زد و با دستش چیزی را نشان میداد. کلاغ جهت دست پسر را دنبال کرد تا نگاهش به دختری افتاد که خیلی بی تفاوت از کنار آن جوان می گذشت . کلاغ طالب شرح ماجرا شد پس به طرف پسر رفت و از او قضیه را جویا شد ولی پسر نای برای جواب دادن نداشت . کلاغ به طرف دختر که مشغول پز دادن به هوا بود رفت و از او شرح واقعه را خواست و دختر برایش شرح داد.
فردای آن روز کلاغ تمام جنگل را گشت و یک انیستو زیبای ویژه کلاغها را یافت . کلاغ پرهای بالش را مش ، تاجش را فشن ، دمش را فر و لبانش را اندکی پرسپولیسی کرد و با عزمی راسخ راهی پاطق روباه شد .
در کنار نحر آبی روباه را یافت که مشغول استراحت کردن بود . کلاغ با احتیاط کامل و ترس و دلحره سرش را بالا گرفت و از جلوی روباه بگذشت . بار اول روباه با خودش فکر کرد که خواب می بیند و هیچ عکس العملی از خود بروز نداد ولی وقتی برای بار پنجم کلاغ از جلوی روباه گذشت روباه را روانه بیمارستان کردند .
بعد از یک هفته که روباه از بیمارستان مرخص شد . تمام جنگل را پی آن کلاغ خوش نقش و نگار گشت و بلاخره اورا بر سر شاخه ای یافت . روباه هرچه تمنا کرد و زوزه کشید کلاغ به او نگاه هم نکرد .
از آن روز به بعد روباه هر روز امپیتری پلیرش را درون گوشش می گذاشت و زیر درخت می نشست بلکه کلاغ به او نیم نگاهی بیندازد . ولی کلاغ همچنان مغرور بر سر شاخه درخت نشسته بود و پنیری در دهان داشت و با خودش فکر می کرد اگر جدش هم خوشگل بود امروز اینقدر لعنت بر دهانش نمی فرستادند.

من روشنی شبم را مدیون همان ماهی هستم که نورش را از دستان خدا می گیرد و نوازشگر شلال گیسش نسیم سحر گاهی است .
تولدت مبارک

بله
دیشب وقتی خواستم برگردم خونه تو خیابون جلوی یه ماشین دست بلند کردم که از قضا نوع ماشین پراید بود . ما سوار شدیم و سلام والیکی با اهل ماشین کردیم و در گوشه ای کز کردیم . راننده پرسید کجا می رید ما نیز مسیرمان را گفتیم . در طول مسیر همه چیز خوب بود تا اینکه مسافر دست شاگرد با راننده نیشخند لبخندی رد و بدل کردند و یک نخ سیگار را به شکل دیوانه واری خالی کردند . تکه ای سیاه رنگ را بر سر چوب کبریتی زدند که بعد معلوم شد از خانواده چیز ها بوده و همان مسافر یا بهتر هست بگویم دوست راننده رو به من کرد و گفت : آقا پسر یه چوب کبریت واسه ما می زنی؟ از آنجا که ما نیز انسان بسیار معدبی هستیم (فقط به قول مادر بزرگ ) پذیرفتیم . چوب کبریت را زدیم و او نیز از آتشش برای سوزاندن چیز استفاده کرد . سپس ملاتی از چیز سوخته و تنباکو های سیگار ساختند و دوباره با روشی که بسیار انسان نفس داری می خواهد ملات را درون سیگار بازگرداندند . من که حیران از کارشان فقط نظاره می کردم تازه متوجه شدم قضیه از چه قرار هست . خواستم پیاده شوم که دوستان اجازه ندادند . و گفتن که ما باید شما را تا همانجا که گفتید برسانیم . از ما اسرار از دوستان بنگی انکار . خلاصه مجبور شدیم بمانیم و ماندیم .
نامردها شیشه ها را کیپ کرده بودند و نمی گذاشتن اندکی هوا به کلمان بخورد ( در آن هوای سرد ) خلاصه یه دود بازار راه انداختن که بیا و ببین . کله بود که هرکدام یه طرف می رفت کله ماشین یه طرف کله راننده یه طرف دیگر. دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود از کارشون که یکیشون رو به من گفت : شما بار نمی رید ؟ منم وقتی دیدم دارنگ خوب مشنگ بازی در میارن گفتم : ممنون بعد از الاغ پدر بزرگمان از خانواده ما تا اطلاع ثانوی کسی بار نمیبرد . و باز زدند زیر خنده . تا رسیدم خانه دوبار قرآن رو ختم کردم .
ولی تنها خصلت خوبشان که شاید هم از تعثیرات چیز بوده این بود که ازم کرایه نگرفتن .
خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کند.
دیوانه !
شاید تنها کسی که بیشترین نزدیکی را به خدا دارد دیوانه باشد . این را دایانا گیوسون در قسمت قبل از شروع کتاب من دیوانه نیستم اثر جبران خلیل جبران می گوید . در این کتاب از دیوانه می خوانید دیوانه ای که به جبر زمان و تمام دیوانگی اش ، به دیوانه نبودن خود اصرار می ورزد .
در اینجا بخشی از کتاب من دیوانه نیستم اثر جبران خلیل جبران را می خوانید:
می پرسیدم چگونه دیوانه شدم؟ چنین بود که :
روزی پیش از آنکه خدایان بسیاری زاده شوند ، از خواب عمیقی برخواستم و دانستم که همه نقاب هایم را دزدیده اند – هفت نقابی که در هفت دوره زندگانی ام ، به گونه ای بر چهره می زدم – پس بی هیچ نقابی در خیابانهای شلوغ دویدم و فریاد زدم :
_ دزدها ، دزدها ، دزدهای لعنتی !
مردها و زن ها بر من می خندیدند و بعضی نیز از ترس من ، به سوی خانه هایشان می دویدند.
وقتی به بازار رسیدم ، جوانی بر بام خانه ای ایستاده بود و فریاد می زد :
_ او دیوانه است .
به بالا رو کردم تا او را ببینم ، که خورشید برای اولین بار صورت بی نقابم را بوسه بخشید . برای اولین بار ، خورشید ،چهره عریان مرا بوسه دادو روحم در عشق خورشید شعله ور شد . دیگر نقابهایم را نمی خواستم . آنگاه از شوق فریاد زدم :
درود ، درود ، بر دزدهای که نقابهای مرا دزدیدند.
چنین بود که من دیوانه شدم .
اکنون آزادی و سلامت را در دیوانگی ام می یابم ؛ آزادی از تنهای و سلامت از دانستن ؛زیرا آنها که ما را می فهمند ، چیزی از وجودمان را به بندگی و اسارت می برند .
اما از این سلامتی ، نباید بسیار شاد و مغرور باشم . زیرا حتی دزدی در زندان ، از دزدی دیگر، چندان در امنیت و سلامت نیست .
بیو گرافی جبران خلیل جبران را در ادامه مطلب بخوانید
::اضافه بر خط : خدا خوشهال شد!
چند وقته همش دارم انتظار یه انقلاب روحی رو میکشم یه چیزی که بتونه طعم و رنگ دستامون رو حداقل چند درجه سیلیسیوس تغیر بده ، حالا فرقی نمی کنه مثبت باشه یا منفی مهم اینه که تحولی ایجاد شود .
در بیست و چند روزی که گذشت اصلا فکر نکنین اتفاق خاصی افتاد . چون مهمترینش رفتن بنده به آرایشگاه و کوتاه کردن موهای فرفریمان طی یک مراسم خاص بود البته اتفاقات نادر دیگری نیز رخ داد که اونا مربوط به آدم زمینی ها نمیشه که اگه کسی خواست بفهمه چی بوده میتونه اطراف اون سه تا سیاره آخری منظومه شمسی یه چرخی بزنه . البته نا گفته نماند که دوستان خوب و معدب شرکت گاز هم به روستای ما سرزدن و دم در منازلمون رو با رنگ فشاری قرمز که به معنی قهرمانی پرسپولیس در این فصل نمی باشد علامت زدند که انشاالله طی سالیان نه چندان نزدیک ما را از نعمت گاز بهره مند سازند .
خدمت دوستان از جان خیلی بهتر خودم عرض کنم امروز تصمیم گرفتم از نک برج تائیس بیام پائین و در مورد روستای مون بنویسم .
روستای ما در یکی از بخشهای مستقل ایران یعنی ایالات بوشهر واقع شده که از تمدن و پیشینه پرژکتور گونه ای نیز بر خوردار است . این روستا اوایل ازلییت طبق مستندات کشف شده جز اولین زیستگاه های دایناسورها بوده که این خودش حداقل 17 امتیاز مثبت داره . شغل مردم اینجا اینه که تو کوهها دنبال معدن طلا می گردن ولی آخرشم مجبورن رو به کشت گوجه فرنگی بیارن گرچه تگرگهای اخیر قسمتهای از ایلات رو در بر گرفته ولی باز جای شکرش باقیه آخه از گوجه ها فقط اندکی شاخه مونده ببینید تو رو خدا . این عکس مربوط میشه تقریبا به دو یا سه هفته پیش که اینجا تگرگ و بارون شدیدی بارید . من نمیدونم آیا کسی هست که به داد این کشاورزهای بیچاره برسه یه نه؟

:: اضاف بر خط : وبلاگ دوستمون آقا محمد هم راه افتاد یه سر بزنید خالی از لطف نیست
این مطلب رو تو قسمت اضافه بر خط پست قبلی نوشته بودم ولی تصمیم گرفتم این بار بشه پست اصلیم ٬ پیش نهاد میکنم بخونیدش
***
مقدمه:آیا تاكنون مجسمه آزادی را دیده اید؟ مجسمه غول پیكر زنی با مشعلی در یك دست و لوحی در دست دیگر بر جریره ای در دهانه رودخانه نیویورك واقع در آبهای آتلانتیس. برخی آن را "زن آزادی" (Lady Liberty) هم می نامند. آنچه می خوانید، نگاه كوتاهی بر تاریخچه ی این مجسمه و بررسی مختصر جنبه های نمادین آن است. خصوصیات مجسمه آزادی تندیس آزادی، در شمایل یك زن با تن پوش رومی، توسط تندیس ساز فرانسوی "فردریك اگوستوبارتولدی" طراحی و توسط ژوزف پولیتزر ساخته شد. در دست چپ این تندیس، لوحی است كه سال استقلال آمریكا از حكومت بریتانیا(چهار جولای 1776) با اعداد رومی روی آن حك شده است و در دست دیگر آن، یك مشعل قرار دارد. این تندیس، با مدیریت "الكساندر ایفل" طراح برج ایفل، ساخته شده است. ارتفاع خود تندیس 3/45 متر است كه بر روی پایه گرانیتی به ارتفاع 2/46 متر قرار داده شده است و در مجموع ارتفاع آن 5/91 متر می باشد. وزن آن 625 تن و هزینه ساخت آن 250هزار دلار است كه از سوی دولت فرانسه هزینه شده است. تنها ساخت پایه این تندیس كه 200هزار دلار بود، توسط آمریكا پرداخت گردید. تندیس دارای 168 پله است كه بازدیدكنندگان را تا بالای برج راهنمایی می كند؛ 
ولی این مجسمه، تندیس چه كسی است. عده ای معتقدند مدل این مجسمه "شارلوت بارتولدی" همسر بارتولدی، سازنده این مجسمه است ولی خود سازندگان فرانسوی این مجسمه تأكید كرده اند كه این تندیس، معشوقه اسكندر مقدونی (تائیس) است. اما تائیس كیست؟ مجسمه آزادی، تائیس و حمله اسكندر برای روشن شدن شخصیت این زن، باید نگاهی به گذشته ایران باستان و هنگام حمله الكساندر-یا همان اسكندر مقدونی،به ایران داشته باشیم. الكساندر در میان غربیان قهرمانی بزرگ و بی نظیر شناخته می شود؛ اما در میان ملت ایران شخصیتی بدنام و ویرانگر است. در متون زرتشتی، از وی همواره به عنوان "گجسته"(ملعون) یاد شده و همراه ضحاك و افراسیاب از كارگزاران اهریمن به شمار آمده است. عده ای سعی در انكار وجود شخصیت تاریخی به نام اسكندر مقدونی دارند، ولی این به معنای نادیده انگاشتن انبوهی از آثار و اسناد تاریخی و باستان شناسی و حذف تاریخ اسكندر و سلوكیان و خلایی زمانی به مدت بیش از صد سال از تاریخ ایران است. اسكندر مقدونی، مردی متولد مقدونیه بود... (بقیه در ادامه مطلب)
فاصله خونه ما تا شهر 25 کیلومتر هست
من هر روز صبح ساعت 6 میام شهر سر کار تا ساعت 4 کار می کنم و از چهار و نیم تا هشت ونیم شب کلاس دارم .
همیشه 1 ساعت از شب را با دوست خوبم سام میگذرونم و ساعت نه و نیم میام سر ایستگاه که روبه رو پمپ بنزین هست اونجا منتظر میشینم تا ماشین گیرم بیاد و برم خونه این کار هر روز منه
ولی دیشب فرق داشت
فرقش هم این بود که دیشب وقتی تو ایستگاه تک و تنها بودم البته فرقش اینجاش نبود چون هر شب ایستگاه یه مسافربیشتر نداره که اونم منم فرقش این بود که دیشب باد میومد شاید اولین باد سردی بود که امسال حسش کردم و با خودم گفتم :
یعنی زمستون داره میاد ؟!
یعنی خدا جون بازم بارون می زنه؟!
احساس خوبی داشتم ٬ که باد یه کم تند تر شد و حسش راحت تر شد یاد اون داستان افتادم
همون که میگه:
یه پسر بود که یه معشوقه داشت اون پسر همیشه دنبال یه موقعیت میگشت که معشوقش رو ببوسه ولی هر وقت می خواست این کار رو بکنه سر و کله یکی پیدا میشد . گذشت تا بعد مدتها یه جای خلوت پیدا کرد که به نظر می اومد هیشکی نیست و خواست که معشوقش رو بوسه ولی وقتی صورتشون رو به هم نزدیک کردن یه نسیم خنکی وزید و بین صورتشون رد شد.
اون نسیم خنک همونی بود که اونجا حضور داشت و اونها اصلا متوجه اش نشدند همون خدایی که همیشه ما با وجودش خودمون رو تنها حس می کنیم.
همون موقع بود که سر ایستگاه خنده ام بالا گرفت و از سر شوق و نشاط خدا رو شکر کردم.
اضاف بر خط امروز: طرحی موسوم به زن آزادی
کلیپ کوچکترین مدرسه جهان در بوشهر:کوچکترین مدرسه جهان
اینجا جم هست . جایی که آواز مردان و زنانش در سینه کوه پدری اش (padri) گره خورده جایی که روزگاری هوایش مستی ناخودآگاهی را در وجود هر انسانی به ارمغان می آورد . آسمان زیبای داشت که اگر روزی قرار بود سیاه شود سیاهیش از کوچ پرندگان بود.همه نفس می کشیدند و شب ستارگان را همچون خودشان در آینه می دیدند.
موقعيت جغرافيايي
بر طبق برآوردهاي انجام شده، كشور ايران بعد از شوروي سابق داراي بيشترين ذخاير گازي است. به نحويكه كشور ما ميتواند حداقل به مدت 300 تا 400 سال ديگر از گاز بهعنوان يك انرژي برتر بهرهمند گردد.
منطقة "نار و كنگان"، يكي از مهمترين مناطق گازي كشور است. قبل از انقلاب، مطالعات مقدماتي براي احداث پالايشگاه و استخراج گاز در اين منطقه انجام گرفت، ولي اين مطالعات با شروع انقلاب شكوهمند اسلامي متوقف گرديد
.
طراحي اين پالايشگاه، ابتدا توسط يك شركت آمريكايي به نام "پارسونت" انجام گرفت. اين شركت مراحل اوليه طراحي پالايشگاه، منازل مسكوني و قسمتهاي ديگر را انجام داد، ولي با شروع انقلاب كار را نيمهتمام رها نمود.
پس از پيروزي انقلاب و در اوايل دهة 60، عمليات اجرايي اين پروژه آغاز شد و كار طراحي توسط يك شركت ايراني به نام "بنا" كه متشكل از مهندسان و متخصصان صنعت نفت بود بهطور كامل انجام گرفت. طراحي به گونهاي صورت گرفت كه ابتدا از فاز "نار" و بعد از فاز "كنگان"، برداشت انجام گيرد.
رئيس روابط عمومى شركت پالايش گاز فجر جم گفت: برنده مناقصه ساخت يك واحد "ال.پي.جي" براى اين شركت مشخص و قرارداد ساخت اين واحد با شركت برنده مناقصه بسته شده است. مهدى يوسفى در گفت و گو با خبرنگار شانا، با بيان اين مطلب افزود: ارزش اين قرارداد يكصد و 80 ميليارد ريال (13 ميليون دلار و 60 ميليارد ريال) است....( بقیه ادامه مطلب)
کم کم بوی انتخابات دماغ ها رو گرم کرده و قلبها رو قلقلک میده . و همه نفسهاشون رو حبس کردند و منتظرند که آیا هوای تازه دوباره ای خواهد وزید یا نه ؟ هوای تازه ای با همان طعم شکلات معروف . شکلاتی با طم خوش آزادی !!!!!!!
این روزها همه جا حرف از آمدن یا نیامدن سید محمد خاتمی به میدان انتخابات ریاست جمهوری است . البته با بیاناتی که چند وقت پیش رهبر معظم انقلاب مبنی بر اینکه دولت نهم هنوز کارهای نیمه تمام بسیاری دارد که باید تمامشان کند درصد بر سر قدرت ماندن دولت نهم بیشتر می شود
ما سعی می کنیم که از زاویه ای خوشبینانه به این روال نظاره کنیم . و فرض را بر این مبنا پیاده می کنیم که سید محمد به تاج و تخت برسد. و جایگاه مدیریتی خود را به دست بیاورد . اینجاست که سیل وحشتناک توقعات مردمی همه یک جا فرود می آید. مسئله سیاسی و اقتصادی کشور هم از طرف دیگر بیان می شود. آیا واقعا خاتمی می تواند تمام این تصنیف ها را هضم کند و جوابگوی تمام رای دهندگانش باشد. اگر سید محمد بتواند به این مشکلات واکنشی مثبت از خود بروز دهد که تشکری خالی بیشتر نصیبش نمی شود ولی اگر خدای ناکرده زبانم لال سید محمد خاتمی نتواند خاکی ها را آسفالت کند اینجاست که فرصت طلبان بر علیه اصلاح طلبان دست به تیزی می شوند و فرصت مناسب را برای خدشه دار کردن چهره مرد همیشه خندان پیدا خواهند کرد گرچه لبخند از چهره این مرد برداشته نخواهد شد ولی باز بهتر است هیچ گونه فرصتی را فراهم نکنیم.
بله . ما هم کماکان منتظریم ببینیم سید محمد خاتمی چه تدبیری برای این روزهای ایرانمان اندیشیده . که آیا بیاید یا نیاید ؟؟!!!!!

اضاف برخط امروز :مجلس به هر یک از نمایندگان صد میلیون اهدا کرد