وقتی بوی بهارنارنج از باغ کدخدا می اومد مردم ده متوجه می شدن که بهار اومده ...
چند سالی بود به مکه رفته بود و دیگه خیلی ها بهش کدخدا نمی گفتن و همه اون رو حاجی صدا می زدن ، ولی یاد ندارم هیچ موقع من اون رو حاجی صدا زده باشم . از وقتی بچه بودم بهش می گفتم کدخدا ، شاید از تموم مردایی که دیده بودم برام جذابتر بود . فکر نکنم کسی پیدا بشه که از کد خدا بدی دیده باشه . تموم پسر دخترای ده وقتی برای به هم رسیدن تموم راه ها به روشون بسته می شد سراغ کدخدا رو می گرفتن ، کسی هم رو حرف کدخدا حرف نمی زد که . کدخدا اسب و تفنگ داشت ، کدخدا تفنگدار در خونه اش داشت ، ولی هیچ وقت آزارش به یه مورچه هم نرسید کدخدا کتاب می خوند و دین و ایمون درست حسابی داشت ، کدخدا شجره نامه ی طایفه ی ما رو می نوشت . کدخدا شعر می خوند و عاشق بود . کدخدا یه باغ بزرگ داشت که وقتی بچه بودیم میرفتیم توی باغ بازی می کردیم و تابستونا توی برکه ی بزرگ باغ شنا می کردیم . دختر پسرا قرار مداراشون رو اغلب توی باغ کد خدا میذاشتن ظهر های گرم تابستون هر پدر مادری که دنبال بچه اش می گشت میومد باغ کد خدا . یادش به خیر چقدر اون موقعه ها خوب بود . باغ کد خدا انارهای داشت که مثل نگاهای شیرین کدخدا شیرین بودن .
یادم میاد یه بار وقتی چندتا از بزغاله هامون رو کنار پرچین باغ کدخدا می چروندم اومد پیشم . بهم گفت : حیدر . منم به لهجه ی جنوبی گفتم : ها . اون باز گفت حیدر و من باز گفتم ها . اینقد این گفتگوی حیدر و ها تکرار شد که من خسته شدم . کدخدا لبخندی زد و رفت و من نفهمیدم منظورش چی بود . بعد ها یه روز از عموم پرسیدم منظور کدخدا چی بود و اون گفت تو باید می گفتی بله نه ها .
کدخدا همیشه نگاه می کرد و لبخند می زد ، همونجور که بچه ها دوست دارن . همه ی مردم ده دوسش داشتن و توی هر مجلسی میرفت همه دورش حلقه میزدن و به حرفاش گوش می دادن . وقتی بهش نگاه می کردی انگار از اول برا کدخدایی متولد شده ، بود .
کدخدا حسن تنها کد خدایی بود که مونده بود . و با به زبون اوردن اسمش دهان آدم بوی کاه گل می داد و خاطرات شب نشینی های قدیم و مهربونی های قدیمی ها به یاد آدم می اومد .
امسال بهار دیگه بهارنارنج ها ی باغ کد خدا بوی عطرشون به مشام نمی رسه و انارهای باغ کدخدا گل ندادن که معشوقه های ده برن کنارشون عکس یادگاری بگیرن ، عبای کدخدا روی چوب لباسی موند و کسی اون رو روی دوشش ننداخت و با عصای چوبی از توی کوچه ی خاکی پشت مسجد واسه نماز صبح به طرف مسجد نرفت . کد خدا رفت...
به صدای نسیم گوش می دهم... و به گندمزار پایین تپه که رودی از وسطش می گذرد خیره می شوم... و باران می بارد ، بدون هیچ ابری و من ... من با چشمان پینه بسته هنوز به انتهای دنیا خیره شدام... و خورشید می رود ... و رود به دنبالش... و سرخی جامانده از خورشید بر گونه هایم... و باز در اینجا خدا می وزد... و گندمزار را می رقصاند و باز ... و باز... و باز عرق دستان من و تو... وباز نگاه گرم مادر... و تنگ بلور... و ماهی سرخ... و خورشیدی که این بار از پشت سرم می تابد ... و سایه ای که این بار جلوتر از صاحب اش قدم بر می دارد ... و هنوز قلبم معلول... و من ... هنوز دنبال آب انباری برای میزبانی اشک های جامانده در کف دستم ... و بامداد اولین صبح ... و خروسی که حس فقدانش به گوش می رسد ... و دنبال ساعتی کوکی که برای نماز صبح بیدارم کند . من برای سال جدید عینک می خواهم .
پ ن : چاره چیست ؟ امسال هم باید زندگی کرد ...
چشمان کبود شده ی من مستعمره ی همان دو گوی سیاه هزار رنگ هستند ، و بی خبر از فضای مه آلود آن سوی پل ٬ همچو موجودی که درون کله ی متورمش توده ای گندیده با سلول های خاکستریی رنگ پر شده نادر ترین نوع گم شدن یعنی گمراهی در میان جاده ای تک خط را برگزیده است . این تراژدی که قهرمانش خود ضد قهرمانی انتزاعی است ، همیشه و در همه حال فرمش را جلو انداخته که مبادا کسی پی به درون بی محتوایش ببرد . ولی کاش میدانست که آفریننده ی این دیجسیس ها و اکت ها خود ناظر بی عیب این همه کنش است . حتی همان دو گوی سیاهی که در میان صورتی کریح چال شده اند و هر روز هزاران ننگ بر تن سوخته ی او میکوبم و به بهانه ی اغفال شدن از جانب او از روح بی رنگم رودی از دروغ و حوص جاری می سازم . من محتوا میخواهم !
اه ، عجب بوی گندی میده ، هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم شبا مجبورشم یه جایی بخوابم که لوله ی فاضل آب طبقه بالا از رو سرم رد شه و بدتر از همه لوله شون نشتی داشته باشه . سقف اینجا چکه میکنه . سطل زباله رو گذاشتم زیرش ولی ترجیح می دم ورش دارم . صدای قطرات آب به اندازه ی آبشار نیاگارا توی سرم پژواک میزنه . ولی نه . اگه ورش دارم میترسم صبح پاشم ببینم دهنم پر کثافت های طبقه بالا شده . یه کم فکر میکنم با خودم میگم بیخیال ... به طرف شیر آب میرم یه لیوان آب می خورم . باز پشت میز تحریرم میشینم . مثل آدمای عینکی که عینکشون همیشه نک بینیشونه نگاه هلمزگونه ای به ساعت مچی که بندش پاره شده و گوشه ی میز افتاده میکنم . ساعت = 2:38 دقیقه ی بامداد رو داد میزنه . با بی حوصلگی یه چپ دستی توی سر چراغ مطالعه ام میزنم . با آتش سر سیگار زبون بستم رو قرمز میکنم و یه لب حسابی ازش میگیرم ، میارمش جلوی چشمم و با حرص بهش میگم : حالت جا اومد ؟

قبل از هر چیز بگم که این پست فقط جنبه ی شوخی داره و می خواستم یاد استاد رو یه جوری ... آره
گر دانشجوی رشته ی کارگردانی سینما هستید حتما این را بخوانید . باشد که راه گشای شما در زندگی هنری تان باشد .
یکی از درس هایی که یقینن دست از جون شما بر نمی داره ٬ تاریخ سینما یا شناخت سینماست . از بهترین اساتید این درس آقایان جواد طوسی ٬ سعید احمدی ٬ امید روحانی و ... هستند ٬ اگه پرتون به بال سعید احمدی و امید روحانی خورد که دیگه هیچی ٬ براتون متعصفم . ولی اگه مثل این جانب شانس اوردین و همنشین جناب طوسی شدین ٬ این دنیا و آن دنیا بر شما چه گوارا باد . حالا بماند که چقدر سر کلاس این استاد خواب می چسبه و برای ناقص نشدن عیش تان چه فیلمهای می بینید .
همون تور که می دونید هر درس یا هر چیزدیگه بر اساس مناسبات خودش امتحاناتی هم داره و امتحان این درس بسیار مشکل تشریف دارن . ولی وقتی استاد طوسی در بین ما باشد بهتر است کورش آسوده بخوابد . من کار ندارم شما اصولا برای امتحان چقدر درس می خونید ٬ ولی برا این درس اصلا نیازی به گاوخونی نیست . فقط اگه زحمتتون نمیشه بشینید اسم تموم فیلمهای مسعود کیمیایی رو با شرح چند تا سکانس حفظ کنید که اونم زیاد نیست همش بیست و هفتا فیلمه . حالا اگه همش رو هم نرسیدید حتما قیصر و حکم و اعتراض و محاکمه در خیابان روببینید . حالا میمونه نحوه ی جواب دادن به سوالات . لطفا به نمونه ی زیر توجه کنید :
نام و نام خوانوادگی : محسن امیری ( یک عاشق سینه چاک مسعود کیمیایی )
باور کنید من بیست گرفتم .
پ ن : استاد طوسی جز بهترین منتقدان سینمای ایران و جهان هستند و این حقیر عمرا قصد توهین به ایشون رو ندارم و از هواداران شدیدشون هستم .
سهم من از خلقت تو فقط جای رژ لبت بود که روی فنجون قهوه ی نیمه خوردت میموند و جای پاهای گلیت که سالن کافه رو کثیف می کرد و هر بار بعد رفتنت مجبور بودم سالن رو تی بکشم . روزایی که بارون می بارید بیشتر ازت بدم می اومد . همه ی اینا یه طرف ، عاشق سیگار کشیدنت بودم . تا بوی گند فیلتر سیگارت همه جا رو نمی گرفت از رولبت ورش نمی داشتی .
حالا توی این روزای سرد زمستونی که تنهام ، به یاد تو موسیقی فیلم پدر خوانده رو میزارم و سالن خالیه کافه رو دید میزنم . تاچشمم به میز پشت پنجره میوفته ناخودآگاه تی رو بر می دارم و زیرش رو تمیز میکنم . به طرف سینک ضرف شویی میرم و فنجونای تمیز رو دوباره میشورم .
فقط میخواستم جسارت کرده باشم . کلاهم رو کجکی روی سرم قرار دادم . کمربندم رو برای بار دوم محکم کردم . هفت تیر خالیه دسته چوبیم رو دور کمرم بستم . چکمه های پوست خرسی که چند ماه پیش از یه فروشنده ی دوره گرد کش رفته بودم رو پوشیدم . جلوی آینه وایسادم ٬ یه چیزی کم دارم ! آها ... سیگار ! یه سیگار برگ بزرگ رو بین دندونام گذاشتم و بدون این که روشنش کنم یه پک محکم بهش زدم . دودش رو بیرون دادم ٬ ولی پرید توی گلوم . سرفم گرفت ٬ تا خودم روجم و جور کردم دیدم توی میدون دوئل وایسادم و روبرم بیست و سیزده تا ارغه صف کشیدن . چتر نجاتم وا نمی شد ٬ خلبان هر چی داد میزد صداش رو نمیشنیدم . توی ارتفاع دوهزار پایی از سطح زمین بودیم هواپیماهای نازیها مثل مور و ملخ دنبالمون بودن یه بال هواپیما زخمی شده بود و ازش خون میومد . گفتم جواتی آماده ای بپریم ؟ گفت کجا بابا هنوز قلیون آتیش داره ! واسا واسا ... بیا این دوتا پکم تو بزن الان میریم . مشغول حرف زدن بودیم که یه هو ماشینه ترمز کشید و هممون به جلوی در خروجی پذیراییه خونه ی مسعودینا پرتاب شدیم . آتش سنگین بود و آشپزخونه حسابی داغ شده بود گفتم جوادجون این هوا کش رو روشن کن خفه شدیم ٬ همین که دکمه ی هوا کش رو زد کشتیه را افتاد . سوختمون خیلی کمبود اسبم دیگه بیشتر از این جون نداشت جلوی در قلعه بودم که محکم خوردم زمین . صدای یه ارتش اسب از پشت سرم میومد .همون جور که از دیوار قلعه بالا میرفتم ٬ یکی و دیدم که صدا میزد : هکتور !
ای بابا !
به خدا یاروگفت استامینوفنه !
امشب هوا اندکی روشن تر از شب های قبل است . پرده را کنار زده ام و دانه های برف را که برای تماشای چشمان خواب آلود من روی شاخه های درخت بی برگ پشت پنجره ی اتاقم مانده اند سلام می کنم . از جوی پر آبی که از پای پنجره ی اتاقم می گذرد تشکر می کنم که نگذاشت بخوابم و دیدار برف را از دست ندادم . آه خدا ی من ... چقدر زیباست . سکوت... سکوت ... نمی دانم چند نفر دیگر در این شهر مثل من پشت پنجره ی اتاقشان ایستاده اند و جفنگ بازی های تو را می بینند . خیلی خوشی امشب ! چه خبر شده ؟ جشن گرفته ی ؟
جامپ کات میزنم به رخته خوابم . پاراله پیش میروم و هر لحظه درجایی سیر می کنم . به خودم می آیم . وسط خیابان چه میکنم ؟! گیج شدام ٬ به دور خودم می چرخم به ته خیابان نگاه میکنم . درختها ی دو طرف خیابان سالهاست که می خواهند دست هم را بگیرند ولی هنوز مانده ...
ـ اینجا هیچگاه اینقد خلوت نبوده چه شده ؟ دانه ی برفی روی پلکانم می افتد . گردنم را به عقب خم می کنم و به بالا نگاه میکنم . چند دانه ی برف زیر گلویم جا خوش کرده اند و با خودشان می گویند : عجب جای گرمی !
به بالا ی سرم نگاه میکنم . درختان دو طرف خیابان دستهایشان را به طرف هم دراز کرده اند .برف می بارد . خدا عجب میزانسنی چیده ای !
داخلی ـ روز ـ مطب دکتر
دکتر درحالی که مثل بازپرس بالای سر حیدر قدم میزند و عالت شکنجه ای در دست دارد که هر چند دقیقه یک بار به گلوی حیدر فرو میکند . با حالتی سریع خودش را به جلوی او میکشد . باد لباس سفید دراز مخصوصش را به عقب میزند . خم میشود و دو دستش را اطراف دسته های صندلی حیدر میگذارد در چشمان حیدر خیره می شود و با نگاهی خبیثانه .
دکتر : دیشب کجا بودی ؟
حیدر : به خدا خواب بودم .
آن شب که خواب می دیدم که خواب می بینم فنجان چای داغی را روی سرم می ریختی دود سیگارم ماه را پوشانده بود . آن شب باران آمد و تمام چاله چوله های صورتم پر شد از قطرات شور با آن طعم غریب . آن شب وقتی می خواستم در آن رختخواب بیگانه بخوابم دلم برای بالشتم تنگ شده بود . آن شب تمام گفته هایت را با مزه ی شور عصاره ی ابرهای زمستانی چشیدم . آن شب باران آمد . آن شب به تمام نیمکت های سبز رنگ پوسیده ی پارکهای شهر بوسه میزدم و دخیل می بستم . آن شب از تمام تپه های سرخ پوست نشین دود بلند شد و ناقوس تمام کلیساها به صدا در آمد و تمام موذن ها اذان گفتند و جغدها آواز خواندند و جیر جیرکها جیر جیر کردند و خروس ها منتظر طلوع خورشید ماندند . آن شب اولین شبی بود که خورشید خواب ماند ٬ ولی هنوز خروس ها چشم به کوه ها دوخته اند و انتظار طلوع اش را می کشند . شاید یکی به داد من و سیاره ام برسد قبل از اینکه سمفونی خروس ها در سازشان دفن شود .
نمی دونم چرا کلاس استاد طوسی اینجوری میگذره !

تند به دستم نگاه میکنم می بینم هیچ خبری نیست .
ولی خون گرم رو احساس میکنم.
پ ن : دلم واسه اون نگاه گرمش تنگ شده .(مادر !)
دلم می لرزد اگر این زیبا را بشکنم .
پ ن : معتاد نفس کشیدن شدم ٬ می خوام ترک کنم .

کنار دریاچه ی پارک شهر نشسته بودم و از در ورودی پارک به مردمی که فوج فوج به این جنگل مصنوعی پناه میووردن زل زده بودم . بین اون هیری ویری یه نفر چشمام رو دنباله خودش برد .
یه پسر معلول بود که یه چرخ دستی هم دنبال خودش میکشید . همینجوری داشتم نگاش میکردم و هزارتا فکر مختلف توی ذهنم نقش میبست .
وقتی به خودم اومدم دیدم داره میاد طرف من ٬ یه جوری شدم ! نفهمیدم چی شد . اومد پیشم یه کاغذ دستم داد . روش نوشته بود : دستشویی
احتمالا آدرس دسشتشویی پارک رو بهش دادم !
احتمالا !
مشغول صحبت کردن با بغل دستیم بودم ٬ مترو وایساد ٬ یادم نیست کدوم ایستگاه بود . یه عده اومدن داخل ٬ تموم صندلی ها پر بود ما هم گوشه ی واگن وایساده بودیم یه زنه چادری اومد کنارمون ٬ بهش جا دادیم .
از بگیرو ببندهای ۱۳ آبان حرف میزدیم . یه لحظه متوجه شدم دستی آروم به پشت کمرم خورد برگشتم دیدم همون زن چادریه . چشماش پیدا بود ٬ اشکاش رو تمیز کرد و با حق حق آرومی گفت : نمی دونی اینای که میگیرن کجا میبرنشون ؟
منتظرم حسابی بارون رو پوستم جا بمونه و بعد مثل خرس یه تکون حسابی به خودم بدم و با یه رنگ تازه برم نوک کوه و مثل بز ادای زوزه ی گرگ رو دربیارم . شاید آدمی پیدا بشه و بگه خودشه شکارش کنین و توی پوستش کاه کنین و رو سر دروازه ی شهر آویزونش کنین تا هر عابری که رد شد به خودش بگه : اگه من جای این پوست پر شده از کاه بودم چه حسی داشتم ؟! حالا تو چه حسی داری ؟؟
1. خدا حاصل فصلی از تفکرات است ، یا انسان ذره ای از تفکر خدا ؟ نمی دانم ! ولی میدانم بی دلیل علیل نشد مغزهای تازه سبزشده این سرزمین . در شکوهی که باشکوهش کردند آفات آشنای این تربت کهن ، باید حقیقت را با سرکه و آبلیمو نوشت و برای خواندنش از عطش گرمای حظورت بهره جست .
2 . میدونین اینجا وقتی یه قلیان پیر میشه چیکارش میکنن ؟ از وسط نصفش میکنن و باهاش گلدون درست میکنن .
3 . خرما پزون ، گرما ، شرجی ، دریا ، امید ، خنده ، تولد ، تشنه ، یخ ، رنگ ، دیوار، چلچراغ ، اینا تموم چیزای هستن که این روزام رو پر کردن .
4 . مدتها بود دنبال یه بهونه ی خوب میگشتم ، ولی هیچوقت نفهمیدم که خستگی خودش بهترین بهونه است . خوب دیگه ، به قول یکی از دوستان ، مخاطب خاص رو هم دیدیم ، بهونه هم پیدا کردیم ، انتظار یه تحول هم که کار خودش رو کرد ، فکر می کنم الان مجال استندبای رسیده . کلیک
13/5/88
صاحب یک ذهن
سیاه و سفید
این هوا من رو یاد صبح های مه گرفته زمستون میندازه . چقدر قشنگه !
پ ن ۱ : این روزها خیلی عجیب میگذره ...
چقدر بهش نزدیک شدم !
خیلی دوستت دارم خدا !
همون چشما بود .
خدا كساني كه به آرزوهايشان ايمان دارند را مجازات ميكند . ( كتاب كيميا گر نوشته همين دوستمون )
پ ن 1 : سفر خوبه . آستارا گرم . تبريز دلم جاماند . بيستون هنوز ديوانه ام .
پ ن 2 : و اما انتظار خبري هست مرا !
و هرجا که تو خواهی خبری هست.
پ ن : چه انکاری در پی هم !
ماهی های متولد خرداد بی آب هم زنده می مانند.
پ ن : زنده می مانیم
پس بگو :
نخلستان کنار خونمون خشک شده .
پ ن : چه زود دیر می شود گاهی !
پ ن۱ : چیه ؟ کی گفته من خستم ؟
پ ن۲ : ساعت ۹:۹ دقیقه ( اینجا زمان به وقت اورانوس است )
خون راه نفسمان را نمیگیرد !
پ ن : ندا صالحی ( مردانه برایش گریستم )
پ ن : جواب کورش را چه می دهید ؟!