یه پشتک ٬ یه بالانس ٬ ای ول !
همه براش دست زدن . مردمک چشمش رو پائین و بالال انداخت ٬ خنده ی بلندی سر داد و داد زد همتون رو دوست دارم . یه دختر کولی هم کنارش راه میرفت و با یه ویالون رنگ و رو رفته به جنگولک بازیاش ریتم می داد جلوی هر کسی میرفت یه چیزی میگفت و به خنده وا میداشتش . قبل از اینکه بخواد چیزی بهم بگه ٬ گفتم دنیا یالانده . خوب خوشی .
یه دوره دیگه زد تا به من رسید . این دفعه تو چشمام زل زد ٬ لبهای گوشت آلودش آویزون شد . یه نفس محکمی کشید ٬ بوی غمش رو احساس کردم ٬ خودش رو به طرف دست چپش خم کرد سرش رو چرخ کوچیکی داد ٬ دستش رو مثل چاقو زیر گلوش گذاشت و با صدایی که انگار مال خودش نبود گفت : تا اینجام تو اشکه .
بلند خندید ...
پ ن : یلدایتان خوش . حتی در تبعید ...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت
3:19 PM  توسط H.hedayati
|
پلک خسته تر از آنم که بخواهم نفس کشم و دم و باز دمی فضای ذهنم را برای سفر به سر زمین های دور گرم کند .
ولی شکر !
زنده ام !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت
3:57 PM  توسط H.hedayati
|
که ما همه خود به نیکی گمراهیم .
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت
7:34 PM  توسط H.hedayati
|
توي اون هواي نیمه سرد پائیزی به آسمون كدر و كبود نگاه مي كنم . تنها كسايي كه توي اين پارك خلوت هستن منو اون دوتا كلاغي هستيم كه روي شاخه هاي سياه و بي برگ و پوشيده از برف درختاي بلند نشستن . صدای کلاغ ها غمگینم میکنه . توي يكي از پياده رو هاي تويل كه هر دو طرفش درخت هست روي يه نيم كت چوبي ميشينم نم ناك بودن نيمكت رو زود احساس ميكنم ٬ ولي دوست ندارم بلند شم . سنگ فرشاي كف پياده رو خيسن بين درزهاشون تكه هاي برف سياه و كثيفي جا مونده . برگهاي پوسيده از پائيز رو زير پاهام احساس ميكنم كه ديگه حتي جون خش خش كردن رو هم ندارن . نمي دونم چرا وقتي اين همه طبيعت در حال مردن و در خواب به سر ميبره باید احساس سرزندگی کنم .
باید !
پ ن : نمی دونستم خدا هم وبلاگمو می خونه ! دارم میرم خونه!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت
12:9 PM  توسط H.hedayati
|
چند وقته همش احساس میکنم انگشتمو با تیغ کاتر بریدم .
تند به دستم نگاه میکنم می بینم هیچ خبری نیست .
ولی خون گرم رو احساس میکنم.
پ ن : دلم واسه اون نگاه گرمش تنگ شده .(مادر !)
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
7:40 PM  توسط H.hedayati
|
پاه هایم با جاده دوست شده اند .
دلم می لرزد اگر این زیبا را بشکنم .
پ ن : معتاد نفس کشیدن شدم ٬ می خوام ترک کنم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت
11:54 AM  توسط H.hedayati
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
8:45 PM  توسط H.hedayati
|
کنار دریاچه ی پارک شهر نشسته بودم و از در ورودی پارک به مردمی که فوج فوج به این جنگل مصنوعی پناه میووردن زل زده بودم . بین اون هیری ویری یه نفر چشمام رو دنباله خودش برد .
یه پسر معلول بود که یه چرخ دستی هم دنبال خودش میکشید . همینجوری داشتم نگاش میکردم و هزارتا فکر مختلف توی ذهنم نقش میبست .
وقتی به خودم اومدم دیدم داره میاد طرف من ٬ یه جوری شدم ! نفهمیدم چی شد . اومد پیشم یه کاغذ دستم داد . روش نوشته بود : دستشویی
احتمالا آدرس دسشتشویی پارک رو بهش دادم !
احتمالا !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
8:38 PM  توسط H.hedayati
|
مشغول صحبت کردن با بغل دستیم بودم ٬ مترو وایساد ٬ یادم نیست کدوم ایستگاه بود . یه عده اومدن داخل ٬ تموم صندلی ها پر بود ما هم گوشه ی واگن وایساده بودیم یه زنه چادری اومد کنارمون ٬ بهش جا دادیم .
از بگیرو ببندهای ۱۳ آبان حرف میزدیم . یه لحظه متوجه شدم دستی آروم به پشت کمرم خورد برگشتم دیدم همون زن چادریه . چشماش پیدا بود ٬ اشکاش رو تمیز کرد و با حق حق آرومی گفت : نمی دونی اینای که میگیرن کجا میبرنشون ؟
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
8:10 PM  توسط H.hedayati
|
منتظرم حسابی بارون رو پوستم جا بمونه و بعد مثل خرس یه تکون حسابی به خودم بدم و با یه رنگ تازه برم نوک کوه و مثل بز ادای زوزه ی گرگ رو دربیارم . شاید آدمی پیدا بشه و بگه خودشه شکارش کنین و توی پوستش کاه کنین و رو سر دروازه ی شهر آویزونش کنین تا هر عابری که رد شد به خودش بگه : اگه من جای این پوست پر شده از کاه بودم چه حسی داشتم ؟! حالا تو چه حسی داری ؟؟
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت
9:33 PM  توسط H.hedayati
|
1. خدا حاصل فصلی از تفکرات است ، یا انسان ذره ای از تفکر خدا ؟ نمی دانم ! ولی میدانم بی دلیل علیل نشد مغزهای تازه سبزشده این سرزمین . در شکوهی که باشکوهش کردند آفات آشنای این تربت کهن ، باید حقیقت را با سرکه و آبلیمو نوشت و برای خواندنش از عطش گرمای حظورت بهره جست .
2 . میدونین اینجا وقتی یه قلیان پیر میشه چیکارش میکنن ؟ از وسط نصفش میکنن و باهاش گلدون درست میکنن .
3 . خرما پزون ، گرما ، شرجی ، دریا ، امید ، خنده ، تولد ، تشنه ، یخ ، رنگ ، دیوار، چلچراغ ، اینا تموم چیزای هستن که این روزام رو پر کردن .
4 . مدتها بود دنبال یه بهونه ی خوب میگشتم ، ولی هیچوقت نفهمیدم که خستگی خودش بهترین بهونه است . خوب دیگه ، به قول یکی از دوستان ، مخاطب خاص رو هم دیدیم ، بهونه هم پیدا کردیم ، انتظار یه تحول هم که کار خودش رو کرد ، فکر می کنم الان مجال استندبای رسیده . کلیک
13/5/88
صاحب یک ذهن
سیاه و سفید
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت
8:6 PM  توسط H.hedayati
|
اینجا همه مشغول نق زدنن ٬ که چرا هوا کثیفه ...
این هوا من رو یاد صبح های مه گرفته زمستون میندازه . چقدر قشنگه !
پ ن ۱ : این روزها خیلی عجیب میگذره ...
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت
7:37 PM  توسط H.hedayati
|
باورم نمیشه!
چقدر بهش نزدیک شدم !
خیلی دوستت دارم خدا !
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت
9:43 PM  توسط H.hedayati
|
دلشوره ندارم.
همون چشما بود .
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت
9:24 PM  توسط H.hedayati
|
دلشوره دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت
8:53 PM  توسط H.hedayati
|
به قول دوست خوبم پائولو كوئيلو :
خدا كساني كه به آرزوهايشان ايمان دارند را مجازات ميكند . ( كتاب كيميا گر نوشته همين دوستمون )
پ ن 1 : سفر خوبه . آستارا گرم . تبريز دلم جاماند . بيستون هنوز ديوانه ام .
پ ن 2 : و اما انتظار خبري هست مرا !
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت
11:26 PM  توسط H.hedayati
|
روزی به مکه میرم و به خودم ثابت می کنم اونجا خبری نیست .
و هرجا که تو خواهی خبری هست.
پ ن : چه انکاری در پی هم !
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت
10:0 AM  توسط H.hedayati
|
گلویم به چای داغ عادت کرده ولی هنوز هر فنجان طعم دیگری دارد.
ماهی های متولد خرداد بی آب هم زنده می مانند.
پ ن : زنده می مانیم
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت
10:54 AM  توسط H.hedayati
|
می بینم چند سالیه دیگه صبح ها صدای بلبل نمی شنوم !!
پس بگو :
نخلستان کنار خونمون خشک شده .
پ ن : چه زود دیر می شود گاهی !
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت
8:2 PM  توسط H.hedayati
|
چه زود از نفس کشیدن خسته می شود ...( انسان ؟)
پ ن۱ : چیه ؟ کی گفته من خستم ؟
پ ن۲ : ساعت ۹:۹ دقیقه ( اینجا زمان به وقت اورانوس است )
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت
9:9 PM  توسط H.hedayati
|
به نامردها بگویید:
خون راه نفسمان را نمیگیرد !
پ ن : ندا صالحی ( مردانه برایش گریستم )
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت
10:29 PM  توسط H.hedayati
|
نفس نمی خواهم ٬ پرچمم را پس دهید !
پ ن : جواب کورش را چه می دهید ؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت
8:47 PM  توسط H.hedayati
|
۱۹ سال قبل
مادرم ٬ لبخند
من ٬ گریه
۱۹ سال بعد
مادرم ٬ گریه
من ٬ لبخند
پ ن ۱ : هفت ( هفتمین فلش بک )
پ ن ۲ : تولدم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت
5:51 PM  توسط H.hedayati
|
نفسی می کشم
زیر لب می گویم ایران
سنگ فرشها را نگاه می کنم
و به سکوتم ادامه می دهم
پ ن : ایران ـ ویران چه هم وزنند! ( زبانم لال )
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت
4:49 PM  توسط H.hedayati
|
بوشهر تابستونش خیلی زود میاد .
این روزها آفتاب مستقیم به دلم می تابه .
انگاری پوست شیکمم رو کندن .
پ ن : نگاتیو خام رو دوست دارم .
پ ن : پیمان ابدی ......دلم گرفت .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
3:10 PM  توسط H.hedayati
|
تو یه زندانی
سالم سالم
ولی اگه بدونن سالمی می کشنت
هوایه دست و پا و چشمات رو داشته باش
همش باید بلرزن
مثل بید
پ ن : مرده و مار چقدر به هم شبیحن . نه؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت
3:10 PM  توسط H.hedayati
|
دلم یه شکم سیر کتک می خاد!
پ ن۱ :چقدر اتفاقات عجیبن
پ ن۲ : دستام رنگیه
پ ن۳ : می خواهد
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت
10:55 PM  توسط H.hedayati
|
ساعت ۰۴:۴۰ عصر
مرکب دیشب خواب دید.
به مرکب مربوط نیست چی خواب دیده !
خوشم میاد سوال نمی پرسی
پ ن : ساعت های روند رو دوست دارم ( ناچار )
پ ن : سال گذشته این موقع اینجا بودیم
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت
4:40 PM  توسط H.hedayati
|
باور مهمه !
با نیت چوب اگه یه شیشه رو بشکنی صدای چوب میده .
پ ن : سال نو نیز باشد مبارک
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت
4:5 AM  توسط H.hedayati
|
سالها بعد از حکایت روباه و کلاغ پر و بال زشت می گذشت که یکی از نوادگان همان کلاغ مذکور تصمیم به انتقام جویی و خنک کردن دل روح جدش گرفت.
کلاغ که این بار می خواست با علم روز پیش برود و پوز روباه را حسابی با خاک نوازش دهد دست به تحقیق و مطلاعه فراوان زد ولی هیچ حیله و مکری را نیافت که از حیله روباه پیشرفته تر و با سلیقه تر باشد .
روزی کلاغ از بالای کوچه ای می گذشت . پسر جوانی را دید که در خون خود غلت می خورد ، فریاد می زد و با دستش چیزی را نشان میداد. کلاغ جهت دست پسر را دنبال کرد تا نگاهش به دختری افتاد که خیلی بی تفاوت از کنار آن جوان می گذشت . کلاغ طالب شرح ماجرا شد پس به طرف پسر رفت و از او قضیه را جویا شد ولی پسر نای برای جواب دادن نداشت . کلاغ به طرف دختر که مشغول پز دادن به هوا بود رفت و از او شرح واقعه را خواست و دختر برایش شرح داد.
فردای آن روز کلاغ تمام جنگل را گشت و یک انیستو زیبای ویژه کلاغها را یافت . کلاغ پرهای بالش را مش ، تاجش را فشن ، دمش را فر و لبانش را اندکی پرسپولیسی کرد و با عزمی راسخ راهی پاطق روباه شد .
در کنار نحر آبی روباه را یافت که مشغول استراحت کردن بود . کلاغ با احتیاط کامل و ترس و دلحره سرش را بالا گرفت و از جلوی روباه بگذشت . بار اول روباه با خودش فکر کرد که خواب می بیند و هیچ عکس العملی از خود بروز نداد ولی وقتی برای بار پنجم کلاغ از جلوی روباه گذشت روباه را روانه بیمارستان کردند .
بعد از یک هفته که روباه از بیمارستان مرخص شد . تمام جنگل را پی آن کلاغ خوش نقش و نگار گشت و بلاخره اورا بر سر شاخه ای یافت . روباه هرچه تمنا کرد و زوزه کشید کلاغ به او نگاه هم نکرد .
از آن روز به بعد روباه هر روز امپیتری پلیرش را درون گوشش می گذاشت و زیر درخت می نشست بلکه کلاغ به او نیم نگاهی بیندازد . ولی کلاغ همچنان مغرور بر سر شاخه درخت نشسته بود و پنیری در دهان داشت و با خودش فکر می کرد اگر جدش هم خوشگل بود امروز اینقدر لعنت بر دهانش نمی فرستادند.

: نمایشگاه عکس مدرسه کالو ،نوروز 88 ساحل خلیج فارس
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت
5:39 AM  توسط H.hedayati
|